سوپری سر کوچه
مارلبرو لایت نداشت
بهمن...چرا ! ;-)
وقتي به مرز جنون رسيدي
ممكن است خودت را
با يك شعر اشتباه بگيري
از جاهاي تاريك
بگذري و از باران هم
نهراسي
نگاه هاي خيره را
روي پوستت احساس مي كني
روي پوست خشكيده ات
كه نشاني از زندگي با خود ندارند
و خود را به ديوارهاي سيماني مي كوبي
روزي ۵ بار
و هر بار با اميد بيشتر به رهايي
زخم بر ميداري
يك قدم ديگر به جنون نزديك تر ميشوي
توي روياهايت
بالاي خيابان لاكاني پرواز ميكني
و خون عادت ماهيانه ات
روي صورت عابران
روي شيشه هاي جلوي ماشين ها
روي شيشه ي ويترين ها ميپاشد
و تو همچنان ميروي
و به مرز جنون نزديك تر ميشوي
پا برهنه روي برف هاي حياط
در تنهايي قدم ميزني
سيگار ميكشي توي حياط
هيچ ترانه اي به خاطرت نمي آيد
ميگويي و نمي شنوي
ميخندي و نمي شنوي
ساكتي و نمي شنوي
خودت را با خيلي چيزها اشتباه ميگيري و
نميفهمي
تا خرخره توي لجن ها فرو ميروي و
نمي شنوي
از مسجد صداي اذان را نمي شنوي
نوار بهداشتي هاي خوني را نمي بيني
و همه ي اين ها تو را به جنون مي كشانند
از درد به خود مي پيچي
از درد هزار سوال بي جواب
و اين درد متافيزيكي را
با دود پايين ميدهي
با ماليات پايين ميدهي
با ۴۰ هزار تومن يارانه پايين ميدهي
با يادگاري هاي مصطفا پايين مي دهي
با برف سال بعد پايين ميدهي
با ويسكي
با سانديس
با لباس هاي كهنه ي مادربزرگ
با هر چيزي كه به دستت نرسيد
نمي رسد
پايين ميدهي
و توي هر آغوشي
با هر بوي عرقي مي غلتي
و فراموش ات ميشود
و به مرز جنون نزديك تر مي شوي
خودت را با يك شعر اشتباه مي گيري
خودت را سوت ميزني
خودت را ول ميكني توي كوچه هاي گلسار
و ميان خانه هاي غريبه ها
شادي هاي غريبه ها
هم آغوشي هاي غريبه ها
قتل هاي غريبه ها
گم ميشوي
و خودت را به جا نمي آوري
حتا يك بار هم
حتا يك بار هم
حتا يك بار هم